مریم من چطوره؟ دو روز پیش برای نصب انتی ویروس اورجینال روی لب تاب رفیقم رفتیم دره مغازه ی اکبری . اکبری مبایل و کامپیوتر میفروشه . بعد از اینکه جناب اکبری که با ما شوخی هم داشت , فرمودند تا یک ساعت طول میکشه . ما مجبور شدیم یک ساعت تو مغازش بشینیم . اکبری هی به رفیق من میگفت: مجید چرا زن نمیسونی ؟ و من میخندیدم . بعد هم گفتم این مجید معذبه و مجوسه یهودیه . مجید حرصش در امد و گفت چرا به این علی اقا گیر نمیدی؟ منم قبل از اینکه اکبری چیزی بگه , گفتم: من متاهلم بد بخت . مجید هم که از راز دلم و جریان علاقه ی من به مریم خبر داشت , گفت بلههههه . . اکبری شک کرده بود . اخه همیشه میگفتم من زن دارم و خانمم تهرانه . خخخخ . اکبری پرسید جدی جدی زن داری؟ مجید لو داد منو و گفت نه این علی زنش کجا بود. اکبری دهنش اندازه دهن اسب ابی باز مونده بود . بعد از چند دقیقه گفت , یک کیس مناسب برات سراق دارم . مجید پرید وسط و گفت برا من؟ من حولش دادم اونور و گفتم اخه کی به تو زن میده . برا من داره . اکبری سن منو پرسید و گفت سنشم بهت میخوره . یک دختره تو بانک کار میکنه . مجید هی میپرید وسط حرف و میگفت برا منم بانکی پیدا کن . برای اینکه ناراحت نشه گفتم باید با مادرم بیام تا ببینتش . اول مادر . البته الکی گفتما . بعد از عوض شدن موضوع بحث من به اکبری گفتم چرا تو مغازه وقتی بیکاری رادیو گوش نمیدی؟ هم اطلاعاتت بالا میره و حوصلت پایین نمیاد خخخ . گفت رادیووو؟ گفتم بله . رفت سمت بیترین مغازش و یک رادیو جیبی کچولو اورد بیرون و گفت یکی مثل این رو تو خونه دارم ولی بیشتر برای اذان . تا چشمم به رنگ قرمز و سیاه رادیو جیبی افتاد یاد مریم افتادم که از رنگ قرمز خوشش می امد .گفتم این رادیو چند؟ گفت ۳۷یوان . بعد اوردش برام تا از نزدیک ببینمش . اینقدر قشنگ بود که نتونستم مقاومت کنم و گفتم میخامش . رادیو رو با گزاشتن یک باطری داخلش روشن کردیم و هر چی با دکمه هاش ور رفتیم موج هیچ شبکه ای رو نگرفت . فقط خش خش . اولش دلسرد شدم و خاستم پسش بدم که یک دفعه رادیو قران رو با صدای رسا گرفت . منم این رادیو رو به خاطر رنگ قرمزش و بخاطر علاقم به مریم خریدم و قرار شد فردا پولش رو بیارم براش . بعد از اتمام کار انتی ویروس لب تاب پریدیم رو موتور و منم مموری گوشیمو خارج کردم از گوشی و گزاشتمش تو رادیو جیبی تا بخونه . کلی اهنگ داشتم که همش برای مریم خونده شده بود . رو موتور این مجید میرقصید و منم دیجی شده بودم و هی اهنگ عوض میکردم . تا رسیدیم خونه من مموری رو خارج کردم و با دکمه های رادیو ور رفتم تا رادیو فرهنگ رو بگیره . اخه چند وقتی میشد که رادیو قران رو کنار گزاشته بودم و به رادیو فرهنگ رو اورده بودم . رادیو فرهنگ اگه موسیقی نداشت عالی بود ولی هر چی گشتم دنبال موج رادیو فرهنگ , پیدا نکرد . فقط رادیو قران رو میگرفت . میخاستم برم رادیو رو.پس بدم که با خودم گفتم شاید حکمتی تو این کاره . و به برنامه های رادیو قران مثل گذشته گوش دادم . چقدر لذت بخشبود برام . شنیدن دوباره ی رادیو قران دلمو تازه کرد . قران ارامش بخش ترین تجویزیه که خدا برای ما نوشته . خلاصه از این تاریخ به بعد من دوباره شدم رادیو قران گوش کنه قدر . حتی یک بارم زنگ زدم رادیو قران و جواب سوال برنامه رو که گفته بود یک خاطرهذاز تابستان خود تعریف کنید . و خاطره ی رادیو جیبی رو تعریف کردم و صدام اول از همه پخش شد . ته ته حرفم اینه که کوچکترین یادی از مریم , منو به راه درست و صحیح میکشاند . پس بیخود نیست که عنوان این پست رو نوشتم , قشنگ ترین اتفاق زندگیم
برچسب: قشنگ ترین سلام,قشنگ ترین سلام ها,
نویسنده: نیکی قنبریپور
تاريخ: چهارشنبه
31 شهريور
1395 ساعت: 22:52