سلام مریمم . درد و بلاهات به سرم . من خیلی شبیه یک سیستم کامپیوتر فراموش شده هستم. اینو به این خاطر میگم که دیروز که بعد از مدت ها رفتم پای کامپیوترم , متوجه شدم رمز ورود رو فراموش کردم . کیس و کیبرد و مانیتور لای گرد و غبار بود . انتظار زیادی بود که یادم بیاد رمزش چیه . بعد با خودم گفتم بهتر باطریشو در بیارم تا حافظه موقتش از کار بیافته و بدونه رمز وارد بشم ولی نشد . راه حل های دیگر هم بود ولی یاد ندارم . یه تصمیم دیگر گرفتم و با دقت رو صفحه کیبرد دقت کردم تا ببینم کدام دکمه ها رو بیشتر لمس کردم و ساو رفته ولی همشون از لایه ای از گرد و غبار محافظت میشد . بعد هرچی به مغزم فشار اوردم جز اسامی و القاب و مساعلی که به شما مربوط میشد چیزی به ذهنم نرسید . همشون رو زدم ولی درست نبود . کلا همه ی رمز و پسوردای زندگیم تویی . بگزریم . من بعد از تلاش های بی فایده ذهن شاعرانم شروع کرد به صحنه سازی . صورتم رو تشبیه کرد به مانیتور . دستام ر و به کیبرد و کیس رو به قلبم . بعد شروع کرد به واژه بافی و ای ن شعر ریخت بیرون
برچسب:
نویسنده: نیکی قنبریپور