خرید بک لینک
چرا؟

مهم نیست

همه چیز بر میگرده به زمانی که سوم دبستان بودم . یازده تا پسر بودیم و نه تا دختر در یک کلاس درس میخوندیم . من سر گروه بودم و شاگرد ممتاز کلاس . تا اینکه وسط سال یک دختر تازه وارد , وارد کلاس شد . مدیر مدرسه معرفیش کرد و گفت که باید باهاش مهربون باشیم . یه دختر همه چیز تمام . زیبا قد بلند و هنرمند و درس خون . معلم خاست جایی براش پیدا کنه و دید ما پسرا که طرف راست کلاس بودیم روی شش تا نیمکت نشستیم و دخترا که نه نفر بودند روی چهار نیمکت به زور جا شدند . نیمکت اخر سمت پسرا همیشه جای شاگرد تنبل کلاس بود که باید تنها مینشست . این قانون عوض شد و معلم نیمکت اخر سمت ما پسرا رو کشید طرف دخترا و به منو خواهر دو قلوم گفت شما باید روی این نیمکت بشینید . من رفتم سمت دخترا و به قول بچه ها رفتم تو مرغا . چشمام ظعیف بود و قدم کوتاه . تخته سیاه پیدا نبود از یک طرف . از طرفی بچه ها مسخره ام میکردند . بنابراین شدم شاگرد تنبل کلاس . معلم پسر عاموی منو به جای من سر گروه کرد و منو حسابی ضایع کرد جلو بچه ها . هر چی میگذشت من بیشتر عادت میکردم به این وضع و برام مهم نبود دیدن تخته سیاه . دختر تازه وارد درست نشسته بود جلوی من و من نیم رخ زیبای اون دختر رو هرگز فراموش نمیکنم . عاشقش شدم . سال سوم دبستان عشق رو تجربه کردم . تو حیات مدرسه ما یک قسمت اسفالت بود و قیمتی خاکی . همیشه پسرا در قسمت اسفالت بازی میکردند و دخترا در خاکی . جای من مرز میان خاکی و اسفالت بود . تنها رفیقم پسر عاموم بود که در حد خوردن سیبم با من رفاقت میکرد و تا سیبمو میخورد منو با تنهاییام تنها میگزاشت و من میماندم و یک پا تو اسفالت و پایی در خاکی . همیشه از دیدن قد رعنای ان دختر لذت میبردم . تنهایی عذابم نمیداد . فقط دوری از اون دختر عذابم میداد . دوست داشتم بزنم به خاکی و دستشو بگیرم ولی .... خجالتی بودم . تو دوسال چهارم و پنجم دبستان تنها حامی من خواهرم بود . اونجایی که منو مسخره میکردند منو حمایت میکرد . با هم مشق مینوشتیم اگه من مشق ننوشته بودم , خاهرم با دادن دفتر مشقش به من فداکاری میکرد . زمان مثل باد گذشت و برای پر کردن دفترچه کنکور راهی اداره ی پست شدم . سر روستامون منتظر امدن ماشین بودم تا با یک ماشین رهگزر برم شهر . یک مگس تنبل نشست رو دستم . هرچی ترسوندمش نپرید . باهاش بازی کردم ولی نپرید .انگار حال پرواز نداشت . چون عادت کرده بودم با خودم حرف بزنم خیلی عادی به مگس گفتم , میخای ببرمت شهر؟ و به مگس قول دادم سالم ببرمش و بیارمش . یک ژیان امد و من به ارامی مگس رو با خودم بردم تو ماشین . تو راه هنوز داشتم با مگس حرف میزدم . راننده بهم شک کرده بود .تا اینکه رسیدیم به خط اتبوس رو . پیاده شدم . یک خانم هم اونجا منتظر امدن مینی بوس بود . منم انتظار کشیدم ولی زیاد طول نکشید که مینی بوسی امد . دست بلند کردم و ایستاد . خیلی معدبانه به خانم تعارف کردم سوار بشه . و شد . در رو بستم . خانم جوان درست نشست پشت راننده و من صندلی اخر مینی بوس . تو راه هنوز داشتم با مگس صحبت میکردم از هوای الوده ی شهر . تا اینکه چشمم افتاد تو اینه ی وسط مینی بوس . چهره ی اون خانم پیدا بود در اینه . اولش اون چهره اشنا امد برام بعد که دقت کردم , فهمیدم اون خانم همون دختر زیبا روی دبستانی هست که دلم رو برده بود . چندین سال ازش خبری نداشتم و بعد از مدتها دیدمش . بدونه اینکه متوجه بشه از دیدنش لذت بردم . لذتی که در کودکی میبردم . بدونه الودگی و کوچکترین گناهی . مینی بوس رسید به شهر . مردم پیاده شدند و من اخری بودم .وقتی داشتم با راننده حساب میکردم اون دختر بیرون مینی بوس داشت جاده رو نگاه میکرد تا از خیابون عبور کنه .راننده داد زد عاشقی؟ بیا اینم بقیه پولت .هرچی راننده حرف میزد نمیشنیدم چون تمام وجودم شده بود چشم . رفتم پایین خاستم تعقیبش کنم . شاید ادرسی , اموزشگاهی ازش پیدا کنم . اونوقت هر روز برم یواشکی ببینمش . ولی فکر امد تو سرم .با خودم گفتم اگه متوجه تعقیب کردنه من بشه . اگه بترسه و اتفاقی ناگوار براش بیافته . اگر تصادف کنه . خلاصه نرفتم دنبالش و رفتم به سمت اداره پست . دفترچه پر کنم . بگزریم که کنکور قبول نشدم . بگزریم که بعد از کنکور رفتم سربازی . بگزریمکه تو سربازی ارتباطم با خدا در اوج خودش بود . بگزریم که خبر ازدواج اون دختر از طریق خاهرم منو تا فکر خود کشی برد ولی خدا بود . بگزریم که بعد از سربازی چسبیدم به شغل زنبورداری . بگزریم که تنها مونسم شد رادیو . بگزریم که از میان صداهای شنونده ها ی رادیو , صدایی به دلم نشست . بگزریم که نع شنیدم . بگزریم که بعد متوجه شدم شنونده ای دوستم داره . بگزریم که متوجه شدم چقدر چهره ی اون شنونده که فکر میکردم دوستم داره خیلی مثل خواهر دو قلوم بود . بگزریم که بد ازش خاستگاری کردم . بگزریم که عمرمو دو مرتبه باختم برای اثبات علاقم بهش . از همه چیزای خوب زندگیم میگزرم . اشتباه من از زمانی

برچسب: نویسنده: نیکی قنبری‌پور تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 11:35

صفحه بندی